سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

60

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

ظرف از اندازه بگذرانى سيليت زنند و بيرون كنند در مجلس انس چه پندارى كه دورت نكنند عارفان چو مسخرهء را مانند بر حضرت اللّه در مجلس انس بنشانندشان چون مسخره از حدّ بگذراند مسخرگى و عربده ، و مست شود نيك از مجلسش بزنند و بيرون كنند باز وقت ديگرش باز خوانند همچنين باز بيرون كنند همچنين لا الى نهايه . مىانديشيدم كه تذكير 215 نيكوست و خوشم مىآيد اين را باشم و ترك خلافى گويم باز گفتم كه نجيب عراقى 216 و غير وى مرا حركت دهند گفتم درمان آن باشد كه خاموش باشم از جواب ايشان و ازيشان سخنى در دل نگيرم و اگر بدانم كه از اندك مراعات من خشنود مىشوند آن قدر تواضع و مراعات دريغ ندارم تا آخر عمر كه چند روزى بيش نماندست . اين همه رنجها از سمع و بصر و ادراكست صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ « * » شو ازينها در شكوفه‌ها و احياء اللّه رو و همچنين عداوت خلقان ، تو كسى را دوست دارى و ديگرى وى را دشمن دارد آخر دشمنى و طعن وى بر صفت مذمومهء افتد بگويى كه من نيز او را بدان صفت دشمن مىدارم حاصل اين اصلى است كه خود را محبوب خلقان گردانى با همه ملل مختلف . جواب اهل بدعت و رافضيان ، چنين ابو بكرى كه شما مىگوييد حق را بپوشيد و ظلم كرد من دشمن مىدارم و خارجى را گويى چنين على را كه شما مىگوييد كه ظالم و فاجر و به ناحق مىكشت من دشمن مىدارم و لعنت مىكنم و چنين يزيدى كه سبك داشت و استهزا كرد خاندان رسول را و طعن كرد رسول خداى را لعنت مىگويم و كسى كه طعن كند در رسول عليه السلم از يهود و نصارى و نسبت افترا و تنبّى ، گويند كه به چنين كسى كه شما وصف مىكنيد گروش ندارم حاصل جمله تعصّب اهل ملل مثلا چنانك حنبليان گويى اللّه را چه صورت گويى گويى خون گويى حدث گويى بيمارى گويى جمادى گويى باد گويى آب اين همه زشتست اگر صورت

--> ( * ) قرآن كريم ، 2 / 18